اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، و اگر با چشمان مهربانت اشاره ای كنی فرسنگها راه خواهم پیمود ----------------------------------------------------------------------------- میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شــــــــــــــــــــــــاید؛ برای رسیدن ... خسته که نمیشوی ؟ چه اگر نرسی چه اگر نیایی چه اگر نباشی بگو که هستی . همین ------------------------------------------------------------------------------ وقتی که دیگر نبود آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت کلبه متروک عشقم بیتو ای پروانه سوخت شبی یاد دارم که چشمم نخفت تو را گریه و سوز باری چراست؟ برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در میرود دفتری بود که گاهی من و تو درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد تا از دریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند. محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند. عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است ...که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی، چشم گیر است. محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند ....و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست. بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم ....تا از انعکاسش، کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر، شیرین و ارزشمند گردد. در کورترین گره ها، تاریک ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست، ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است. پس: معجزه ی عشق را امتحان کن دلم به حال تنهایی خود سوخت... در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را.. به دست اشکهایم می سپارم.. تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند... میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم... به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام... اگر فقیر به دنیا آمدهاید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است هوا ابریست ... دلم گرفته ... قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟ پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست . گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!! گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ... گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ... دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ... آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ... اینجا اسمان ابریست اینجا شده پاییز اینجا فقط رنگ است وقتی که بچه بودم هر شب دعا می کردم که بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم خدا مرا ببخشد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ درغروب غم انگیز دلم باران میبارد... ومن گم میشوم درآن.درآن همه پاکی وصداقت... ومیبارد ومیبارد برای دل خسته ی من... وچه زیباست شنیدن نجوای هرقطره ی باران که به دنبال دست نوازشی است... پاک وبی ریا! ومیسپارم خودم را به آغوشش.به آغوش گرم وپرمحبتش... وآنوقت... آنوقت هرقطره ی اشکم میان قطره های بیشمارش گم میشود... این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم خداحافظ نا مهربون میخوام ازت دل بکنم دیگه کسی نیست که بهش هر چی دلت میخواد بگی هی التماست بکنه بگه نگو ، بازم بگی چقد بهت گفتم نگو صبرم یه روز تموم میشه حالا اومد اون روزی که می ترسیدم همون بشه سخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم این جمله رو اینقد میگم تا که فرموشت کنم کاشکی میشد این دلمو از تو سینه در بیارم پاره کنم دور بریزم یک دل بهتر بیارم یه دل که توش غم نباشه غصه و ماتم نباشه یه دل که عین سنگ باشه زشتی ها توش قشنگ باشه دلی که توش راز نباشه یه دلبر ناز نباشه به غصه و غم هیچ دری توی دلم باز نباشه دلی که با نگاه اون پاره نشه این همه نازک نباشه یه دل که توش خون نباشه غصه ی پنهون نباشه دلی که مثل قصه ی لیلی و مجنون نباشه کاشکی میشد کاشکی میشد اما میدونم نمیشه همین دلم توی تنم میمونه واسه همیشه عشق پایان خوشی نیست برای من و تو انگارلبریز میشوم برای ازتوگفتن ... برای ازتونوشتن.... اما تا قلم برروی صفحه مینهم همه واژه ها میگریزند ومن خالی میشوم انگارحتی واژه ها هم میدانند که ازتو گفتن ونوشتن در توان انها نیست و من میمانم و صفحه خالی...... که تورا میخواند تنها به هزارویک ترفند چند واژه را ازمیان سیل واژگانی که میگریزند بر قفس سفیدکاغذ حبس میکنم چه کلام کاملی میشود دربیان هزار جمله ی ناگفته تنها همین دوستت دارم بازهم بگو ودوباره بگو كه به من عشق مي ورزي وتكرار اين واژه بايد چون آواي فاخته اي درآيد به ياد داشته باش كه بدون آواي مدام فاخته بهار با همه ي سبزي اش به كوه و دشت دره وجنگل پاي نميگذارد ميتوني نگاهم نكني . ميتوني بگي دوستت ندارم . ميتوني از پيشم بري پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميام
برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد
و برای گوشهایت صدا ،
برای نفسهایت گلو خواهم شد
و در رگهایت از خون خود خواهم دمید ،
و پس از مرگت نیز برای جسد ت كفن خواهم شد ،
مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار.
روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم !
میدانی چرا ؟
برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم .
چرا كه شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه كه از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران كرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی كرده ام
زیــــــــــاد که نیست ؟
چه رنجی میکشم من …
چه تحملی میکنی تو !!!
آغوشمان باز خواهد بود ...
چه اگر برسم …
چه اگر نیایم …
چه اگر نباشم
بگو که روزی به هم میرسیم .
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
واژه امید از چشمان من دزدید و رفت
او که عمری با غزلهای دلم خو کرده بود
عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت
کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش
هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت
دفتر غم های من در پیش چشمش باز بود
خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت
گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من
روی زخم کهنه ام مُشتی نمک پاشید و رفت
گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود
وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت
لابلای شعله هایش این دل دیوانه سوخت
داستان عشق من درخاطرات افسانه شد
بند بند استخوانم ضمن این افسانه سوخت
با نیِ دمساز رفتم گوشه ویرانه ای
آه حتی بامن و نی گوشه ویرانه سوخت
مرغ عشقم باچه زحمت جزجز لانه ساخت
آخر آن بیچاره بین شعله های لانه سوخت
اشک غم از دیده ها جاریست درناکامیم
گوهیا هرکس چومن درماتم جانانه سوخت
وقتی اندوه جدایی را دلم باور نمود
هم تحمل هم امیدم هردو دریک خانه سوخت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
بگفت ای هوادار مسکین من
چو فرهادم آتش به سر میرود
همیگفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
کهای مدعی! عشق کار تو نیست
که نه صبر داری، نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق گر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
: از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا
تو نوشتی از من
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم… ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
<<.... در آخر سلامتی اونی که بی کسه اما ناکس نیست
صداي تو كه مي گفتي به جز تو دل نميبندم
برو ديگر كه دل از غم رها كردم
خداحافظ خداحافظ كه ديگر برنميگردم...
تو بودي آسمان من غمت همسايه قلبم
ولي خورشيد چشم تو به بام ديگري سر زد
قسم بر سوز پنهانم تو را ديگر نميخواهم
كه از باغ دو چشم تو پرستوي دلم پر زد
تو از شهرم سفر كردي
نگاهم در افقها ماند و من افسوس ميخوردم
شيار گونه هايم را گل اشكم نوازش كرد
و من از تو جدا ماندم ولي اي كاش ميمردم
برو ديگر كه دل از غم رها كردم
خداحافظ...خداحافظ كه ديگر بر نميگردم!




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انجا را نمیدانم ..
انجا را نمیدانم
انجا را نمیدانم
اینجا دلی تنگ است
انجا را نمیدانم .......
خدا یک دوچرخه به من بدهد 


کاش نزدیک شود فاصله های من و تو
باز هم نام تو فریاد شده بر لب من
کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!
تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید
بی جواب است از این لحظه چرای من و تو
بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم
شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...
همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!
قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو
عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم
کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو 
نمیدونم چند روزه نیستی پیشم
اینارو میگم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه میشم
تا کی به عشق دیدن دوبارت
تو کوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنبال تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
یادت میاد ثانیه های آخر
گفتی میرم اما میام به زودی
چشمامو بستم نبینی اشکمو
چشمامو وا کردمو رفته بودی
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
از اولش کناره من نبودی
آخرش هم کاره خودت رو کردی
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه

اما نميتوني جلو چشامو بگيري
اما نميتوني بگي دوستم نداشته باش
اما نميتوني بگي دنبالم نيا .
| Design By : Pichak |


